دو هفته نوشت…

  1. آرزویم این بود که نرود؛ دعا کردم، صحبت کردم (البته دیر بود)، دنبال فعالیتی گشتم که همینجا انجام دهد و… اما نشد. حالا فقط دلم خوش است که بر میگردد…
  2. مانده ام که پروژه بزنم، گرچه به خاطر کرونا همه تعطیل شده اند. چند بار پروژه عوض کرده ام و پروژه اصلی هم نشد، حیف. گرچه پروژه خوبی مدنظرم است ولی حیف از پروژه اصلی…
  3. موفقیت شکست موفقیت شکست شکست موفقیت به زور شکسـ…
  4. قبلا مک او اس ۷ و ۸ و ۹ و Rhapsody و OpenSTEP و Catalania را روی شبیه ساز نصب کرده بودم، این چند روزه MacOS X 10.0 و ۱۰٫۲ را با کمی دردسر روی qemu نصب کردم؛ لذت داشت. فهمیدم برای تعویض cd در حین اجرای سیستم عامل باید از این دستور استفاده کنیم (قبلش با Ctrl + Alt + 2 باید پنجره دستورات شبیه ساز را باز کرد):
  5. چقدر این چند روزه مرگ و میر زیاد شده؛ مرگ و میر کرونا را نمیگویم. حدود یک ساعت پیش خبر رسید که یکی از اقوام که شوهر و پسرهایش توسط صدام مفقودالاثر شده بودند فوت کرد. زندگی اش همیشه مرا یاد داستان های غمناک می انداخت؛ پایان خوش اش بیشتر…

تبلیغ مستقیم ممنوع!

پسرم،

زمانی که به اندازه ی تو کوچک بودم معلم ادبیاتی داشتیم که اگر در انتهای انشایمان (که آن زمان برای نوشتن متن های جالب با همکلاسی ها مسابقه می‌گذاشتیم) می‌گفتیم نکته ی اخلاقی: فلان و بیسار، از ما نمره کم می‌کرد! وقتی می‌گفتیم چرا می‌گفت نکته ی اخلاقی باید در داخل انشایتان باشد نه اینکه مستقیم به مردم بگویید.

پسرم، از آن موقع تا به امروز، هر چه بیشتر انسان هایی را می‌بینم که مستقیما به بیان پند و اندرز و نصیحت می‌پردازند و نتیجه اش را روی جامعه هدفش می‌بینم، بیشتر به این نکته ایمان می‌آورم که تاثیرگذاری فرهنگی باید غیر مستقیم باشد! اگر می‌خواهید تاثیر فرهنگی بگذارید باید در لحظه نصیحت را تزریق کنید (و به قولی کسی قبل و بعدش هم قاقالی‌لی نشان دهید)؛ انسان ها از کسی که را‌به‌را تزریق می‌کند متنفر می‌شوند!